اگر قرار باشه ظرف 24 ساعت دنیا به پایان برسه تموم
خط های تلفن و تالارهای گفتگو و ایمیل ها اشغال میشه.
پر میشه از کلمه های (( از اینکه رنجوندمت پشیمونم
من رو ببخش یا تو را عاشقانه می پرستم یا مراقب خودت باش ))
اما بین این همه پیام یکی از همه تکون دهنده تره
***همیشه عاشقت بودم ولی هیچوقت بهت نگفتم***
پس عشق و محبت را تقدیم آنکه دوستش داریم کنیم
شاید فردایی دگر هرگز نباشد...
یا حق دوستای گلم
+
نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 14:8
  به قلم: میعاد
|
سلام دوستای گلم
پیشاپیش سال ۱۳۹۰ رو به همتون تبریک عرض میکنم.
امیدوارم سالی پر از خیر و برکت برای همگی باشه...
دوستون دارم
بای
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 12:9
  به قلم: میعاد
|
بچه ها سلام
برام دعا کنید بچه ها قراره گرفتاریه بزرگی برام به وجود بیاد.
از خدا کمک میخوام
خدا جونم من که این همه دوستت دارم و این همه عاشقتم
یه دستگیری کوچولو ازم بکن
خدایا کمکم کن
بچه ها شاید آبروی شما پیش خدا بیشتر باشه
ازش بخواید به داش میعادتون کمک کنه.
شاید دعای شما رو مستجاب کنه






دوستون دارم
بای


+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 16:13
  به قلم: میعاد
|
مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود. ناگهان پسر 4 ساله اش سنگی برداشت و با آن چند خط روی بدنه ماشین کشید. مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که در دستش داشت، این کار را می کرد!
در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را از دست داد. وقتی پسرک پدرش را دید، با نگاهی دردناک پرسید: کی انگشتانم دوباره رشد می کنند؟!
مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر زبان نیاورد.. او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که از کرده خود بسیار ناراحت و پشیمان بود، جلوی ماشین نشست و به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد.
پسرش نوشته بود: دوستت دارم بابایی
روز بعد آن مرد خودکشی کرد!
عصبانیت و دوست داشتن هیچ حد و حدودی ندارند. دومی را انتخاب کنید تا یک زندگی زیبا و دوست داشتنی داشته باشید. این را نیز به یاد داشته باشید که:
وسایل برای استفاده کردن هستند و انسانها برای دوست داشتن. اما مشکل جهان امروز این است که انسانها مورد استفاده واقع می شوند و به وسایل عشق ورزیده می شود.
بیایید همواره این گفته را به یاد داشته باشیم:
وسایل برای استفاده کردن هستند.
انسانها برای دوست داشتن هستند.
مراقب افکارتان باشید، آنها به کلمات تبدیل می شوند.
مراقب کلماتی که به زبان می آورید، باشید، آنها به رفتار تبدیل می شوند.
مراقب رفتارتان باشید، آنها به عادت ها تبدیل می شوند..
مراقب عادت هایتان باشید، آنها شخصیت شمار را شکل می دهند.
مراقب شخصیت تان باشید، چون سرنوشت شما را می سازد.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 12:8
  به قلم: میعاد
|
یک کشتی مسافربری گرفتارتوفان گردید و غرق شد . تنها دو مرد از آن کشتی جان سالم بدر برده و با رنج و تقلای زیادی خود را به جزیره ای کوچک و متروک رساندند . بعد از چند ساعت که حالشان کمی بهتر شد ، شروع به جستجو پیرامون خود پرداخته و بزودی دریافتند که برای ادامه زندگی و یا نجات از آن وضع فلاکت بار ، تنها چاره ای که دارند ، دعاست
جزیره بسیار کوچک بود و تنها قسمت کمی از آن سرسبز بود و باقی آنرا زمینی خشک و بایر فراگرفته بود . مسافر اول به دومین مرد نجات یافته پیشنهادی داد بدین منوال که با هم اقدام به دعا نموده و در صورت اجابت دعای هر یک از آنها ، او حاکم جزیره شده و میتواند آنرا به دلخواه خود بین دو نفر تقسیم کند ، چرا که معلوم خواهد شد ارج و قرب وی نزد خدا بیشتر از دیگری خواهد بود
هر دو موافقت کرده و شروع به دعا نمودند و اولین چیزی را که خواستند ، غذا بود . فردای همانروزکه شروع به جستجو در جزیره کردند و در همین اثنا مسافر اولی که پیشنهاد را داده بود ، درختی کوچک را یافت که دارای میوه های نسبتا خوبی بود.
او با شادی فریاد زد که : " خدا دعای مرا اجابت نموده است و من میتوانم این جزیره را مطابق میل خود تقسیم میکنم . " بنابراین قسمت سرسبز جزیره را که درخت میوه نیز آنجا قرار داشت به خود اختصاص داده تا هر زمان که گرسنه شد از آن تناول نماید و قسمت خالی و خشک جزیره را به مسافر دوم بخشید . همچنین جیره غذائی بسیارمختصری برای مسافر دیگر جزیره تعیین کرد.
یک هفته بر همین منوال گذشت . مسافر اول ، اینبار که بشدت احساس تنهائی میکرد ، دست به دعا برداشت و تصمیم گرفت از خدا تقاضای یک همسر نماید . از قضا ، فردای همانروز کشتی دیگری در آن حوالی غرق شد و یک زن شنا کنان خود را به جزیره و درست به قسمتی که - متعلق به مسافر اول بود - رساند و طرف دیگر همچنان خالی بود.
بزودی مسافر اول دریافت که برای خود و همسرش ، سرپناه ، پوشاک و غذای بیشتری نیاز خواهد داشت ، لذا مجددا اقدام به دعا نمود و با تعجب دید که فردای همانروز تمامی درخواستهای او اجابت گردید و هر آنچه خواسته بود به یکباره فراهم شده است . این درحالی بود که طرف دیگر جزیره همچنان خالی مانده بود.
سرانجام مسافر اول از زندگی کردن در آن جزیره آنچنان خسته شد که دست به دعا برداشت و طلب نجات از آن جزیره متروک را نمود . بازهم دعایش مستجاب شد و درست فردای همانروز با تعجب دید که یک کشتی در نزدیکی ساحل جزیره و درست در کناره قسمتی که به وی متعلق بود ، لنگر انداخته است.
او بلافاصله دست همسرش را گرفته و همچنانکه کشتی داخل میشد به مسافر دوم که بیحال در گوشه جزیره افتاده و به خواب عمیقی فرو رفته بود ، توجهی نکرد و پیش خود گفت : " اگر این شخص پیش خدا ارزشی داشت حداقل یکی از دعاهای او نیز برآورده میشد . " بنابراین او را به حال خود گذاشته و سوار بر کشتی شد.
درست در لحظه ای که کشتی داشت جزیره را ترک میکرد ، ندایی آسمانی بگوشش رسید که :
" چرا شریک خودت را در اینجا تنها میگذاری ؟ ! ".
مسافر اول پاسخ داد : " شریکم ؟ .... او که همراهمه . " منظورش ، خانمش بود.
در همین فکر بود که آن صدای آسمانی دوباره و با لحنی سرزنش آمیز او را خطاب کرد و گفت : " منظورم رفیقته که در جزیره تنهایش گذاشتی ، او تنها کسی بود که دعایش اجابت شد ! ".
مسافر اول که بشدت متعجب شده بود ، از کشتی پیاده شده و به شتاب نزد رفیقش رفت و او را از خواب بیدار کرد و گفت : " ببینم مگر تو چه دعائی میخواندی که حالا بایستی من بدهکارت بشم ؟ ".
رفیق او با بیحالی و در حالی که چشمانش را بزحمت میتوانست بگشاید با صدای ضعیفی گفت : " من فقط یک جمله دعا میکردم و آن این بود که خدایا تمامی خواستهای دوستم را استجابت کن ".
نعمتهایی که به ما ارزانی شده ، تنها نتیجه دعاهایمان نیستند
بلکه مرهون دعاهای دیگران نیزهستند.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 11:53
  به قلم: میعاد
|
پسر جوان و زیبارویی بود که فکر می کرد باید با زیباترین دختر جهان ازدواج کند.
اوفکر می کرد به این ترتیب بچه هایش زیباترین بچه های روی زمین می شوند.
پسر مدتی بااین فکر در جستجوی همسر یکتایی برای خودش گشت.
طولی نکشید که پسر با پیرمردی آشنا شد که سه دختر باهوش و زیبا داشت.
پسر ازپیرمرد درخواست کرد که با یکی از دخترانش آشنا شود.
پیرمرد جواب داد: هیچ یک ازدخترانم ازدواج نکرده اند و با هر کدام که می خواهید آشنا شوید.
پسر خوشحال شد. دختر بزرگ پیرمرد را پسندید و باهم آشنا شدند. چند هفته بعد،
پسر پیش پیرمرد رفت و با مِن و مِن گفت: آقا، دخترتان خیلی زیبا است، اما یک عیب کوچک دارد.
متوجه نشدید؟! دخترتان کمی چاق است.
پیرمرد حرفش را تایید کرد و آشنایی با دختر دومش را به پسر پیشنهاد داد.
پسر بادختر دوم پیرمرد آشنا شد و به زودی با یکدیگر قرار ملاقات گذاشتند.ژ
اما چند هفته بعد پسر دوباره پیش پیرمرد رفت و گفت: دختر شما خیلی خوب است.
امابه نظرم یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی لوچ است.
پیرمرد حرف او را تایید کرد و آشنایی با دختر سومش را به پسر پیشنهاد کرد.
بهزودی پسر با دختر سوم پیرمرد دوست شد و با هم به تفریح رفتند.
یک هفته بعد پسر پیش پیرمرد رفت و با هیجان گفت: دختر شما مثل یشمِ بی لک است.
همان کسی است که دنبالش می گشتم.
اگر اجازه دهید، به رویایم برسم و با دختر سوم تانازدواج کنم!
چندی بعد پسر با دختر سوم پیرمرد ازدواج کرد.
چند ماه بعد همسرش دختری به دنیاآورد.
اما وقتی که پسر صورت بچه را دید، از وحشت در جایش میخکوب شد.
این زشت ترین بچه ای بود که به عمرش می دید.
پسر بسیار غمگین شد و پیش پدر همسرش رفت و با گِله گفت:
چرا با این که هر دوی ما این قدر زیبا و خوش اندام هستیم، ولی بچه ما به این زشتی است؟
پیرمرد جواب داد: دختر سوم من قبلا دختر بسیار خوبی بود.
اما او هم یک عیب کوچکداشت. متوجه نشدی؟!
او قبل از آشنا شدن با تو حامله بود!!!
همگان را برای مدتی و برخی را برای همیشه می توان فریفت
اما همگان را برای همیشه هرگز
مواظب باشید فریب نخورید
خواهش می کنم در انتخاب ملاکهای ازدواج دقت کنید!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 16:34
  به قلم: میعاد
|
پدر خسته از سر کار به خانه برگشت. پسر از پدر پرسید پدر میتوانم بپرسم
ساعتی چند دلار حقوق میگیری . پدر با بی حوصلگی گفت به تو ربطی ندارد.
پس از اندک زمانی پسر بار دیگر این سوال را از پدر پرسید و پدر با عصبانت پسر
کوچکش را دعوا کرد ولی پسر باز با خواهش از پدرش خواست تا بداند دستمزد
پدرش ساعتی چند است و پدر ناگزید پاسخ داد ساعتی 20 دلار. پسر از پدر
پرسید می توانی 10 دلار به من بدهی نیاز دارم. و پدر شاکی از اینکه تمام
پافشاری های پسر از سوالش فقط برای گرفتن پول بود... با فریاد به پسرش
گفت بر و به اطاقت تا دیگر نبینمت. پسر با حالی دگرگون راهی اطاقش شد .
پس از مدت زمانی پدر از کارش پشیمان شد و برای دلجویی از پسرش راهی
اطاق پسر شد . درب اطاق را که باز کرد دید پسرش دستپاچه مشغول جمع
کردن پولش است. پدر با خشم از پسر پرسید. این پول ها چیست؟ پسر گفت
پول های توجیبیم است. پدر سوال کرد چقدر است؟ پسر جواب 10 دلار . و پدر
متعجت از پسر پرسید ! تو که خودت 10 دلار داشتی برای چه 10 دلار دیگر از
من میخواستی؟ پسر در پاسخ به پدرش گفت. برای آنکه 10 دلار کم دارم تا
بشود 20 دلار و به تو بدهم تا فردا یک ساعت زودتر به خانه بیایی ....


+
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 21:25
  به قلم: میعاد
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 16:59
  به قلم: میعاد
|
کوتاه ولی زیبا
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه ...
(بقیه در ادامه مطلب)
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 16:4
  به قلم: میعاد
|
مرد عابد بنى اسرائیلى به خاطر سالها عبادتش،به آن حد از مقام قرب الهىرسیده بود كه بیماران با دعاى او سلامتخود را باز مىیافتند و به اصطلاح مستجابالدعوة شده بود.
روزى،زن جوان زیبایى را كه بیمار بود،نزد او آوردند و به امید شفاء در عبادتگاهاو گذاردند و رفتند.
شیطان به وسوسه آن عابد مشغول شد و آن قدر صحنه گناه را در نظرش زینت داد كهعنان اختیار را از كف او ربود،آن چنان كه گویا عابد كر و كور گشته و همه چیز را بهدست فراموشى سپرده است.دیرى نپایید كه آن عابد دامان«عفت»خویش را به گناهبیالود.پس ارتكاب گناه به خاطر این كه احتمال داشت آن زن باردار شود و موجب رسوایى او گردد،باز شیطان و هواى نفس به او پیشنهاد كرد كه زن را به قتل رسانده و درگوشهاى از آن بیابان وسیع دفن كند.
هنگامى كه برادران دختر،به سراغ خواهر بیمار خویش آمدند و عابد اظهاربىاطلاعى كرد، آنان نسبتبه عابد مشكوك گشته و به جستجو برخاستند و پس ازمدتى،سرانجام جسد خونین خواهر خویش را در گوشه بیابان از زیر خاك بیرونكشیدند.
این خبر در شهر پیچید و به گوش امیر رسید.او با گروه زیادى از مردم به سوىعبادتگاه آن عابد حركت كرد تا علت این قتل را بیابد.هنگامى كه جنایات آن عابدروشن شد،او را از عبادتگاهش فرو كشیدند تا بر دار بیاویزند.
در ادامه این حكایت آمده است:هنگامى كه عابد در كنار چوبه دار قرار گرفت،شیطان در نظرش مجسم شد و گفت:من بودم كه با وسوسههاى خویش تو را به این روزانداختم،حال اگر آنچه را كه من مىگویم،اطاعت كنى،تو را نجات خواهم داد.
عابد گفت:چه كنم؟
شیطان گفت:تنها یك سجده براى من كافى است.
مرد عابد گفت:مىبینى كه طناب دار را بر گردن من افكندهاند و من در این حال توانایىسجده بر تو را ندارم.
شیطان گفت:اشارهاى هم كفایت مىكند.
مرد عابد بیچاره نادان،پس از این كه با اشاره،سجدهاى بر شیطان كرد،طناب دار گلویشرا فشرد و او در دم جان سپرد.
آرى!شهوت پرستى باعثشد تا آن عابد،ابتدا به زنا آلوده شود و سپس قتل نفسانجام دهد و بعد دروغ بگوید و سرانجام مشرك گردد و بدین ترتیب محصول سالهاعبادت او بر باد رفته و نزد خاص و عام رسوا شود.
همه رنج جهان از شهوت آید كه آدم زان برون از جنت آید
+
نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 13:53
  به قلم: میعاد
|
سلام
راستش نمیدونم یادتون هست یا نه اما چند وقت پیش
تو این پست موقتا خداحافظی کردم حالا اومدم بگم
این خداحافظی موقت تموم شد و من دوباره برگشتم
هوررررررررررررا
بای بای
+
نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 17:54
  به قلم: میعاد
|
|
√ کلیپهای زیبا از خوانندگان مختلف |
سلام این کلیپ ها رو از یه سایت گرفتم گفتم حیف نزارم چون خیلی قشنگ بود
برگرفته از سایت بیننده.کام
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 23:58
  به قلم: میعاد
|
سلام به همه ی دوستای گلم 

اومدم ماه مبارک رمضان رو به همه ی دوستای خوب وبلاگیم
تبریک بگم ببخشید که دیر شد میخواستم همون روز اول ماه
مبارک بیام و آپ کنم ولی متاسفانه مشکلات دست به دست
هم دادن و تا به الان که موفق شدم آپ کنم و از این بابت خیلی
خوشحالم که بعد از مدت ها دوباره دارم آپ میکنم.راستشو بخواین
تبریک ماه مبارک رمضان یه بهانه بود برای اینکه بیام یه خورده با
شما عزیزان درد و دل کنم. از عنوان وبلاگم شروع میکنم.

فقط خدا راستش وقتی که این وبلاگ رو ساختم و این عنوان رو
براش گذاشتم خیلی خوشحال بودم. یه تزکیه نفس حسابی
کرده بودم و یه حس عجیب داشتم که درک کردنش واستون
مشکله ولی اون حس زیاد پایدار نبود و به تدریج با گذشت زمان
اون حس اینقدر تویه من کمرنگ شد که دیگه داشتم کم کم
غرق در گناه میشدم که خدا ماه رمضان رو رسوند. با فرا رسیدن
ماه مبارک رمضان دوباره خودم رو پیدا کردم و از این بابت خیلی
خوشحالم. به نظر من خدا خیلی منو دوست داره که هیچ وقت
نمیزاره من بیش از یه حدی منحرف بشم و هر بار که بخوام گناه
کنم یه مانعی مثل رمضان رو میزاره روبروی من و میدونه که
بنده ی پاک و خالصی مثل من هیچ وقت نمیتونه از این سد عبور کنه.
من باطنا آدم بدی نیستم ولی اینو میدونید که هر انسانی مستعد
بد یا خوب بودن هسته.
منم آدمم و امکان این که یه موقع هایی گول بخورم هسته
ولی همونطور که گفتم خدا منو دوست داره و قبل از این که
کار از کار بگذره جلوی منو میگیره.
در آخر میخوام از این نوشته ها یه نتیجه ی اخلاقی رو بهتون القا کنم.
قدر این ماه مبارک رو بدونید و اون رو واسطه ای بین خودتون و
بهشت قرار بدین و اینم بدونید تو سال بین ۱۲ ماه یه دونه از این
ماه بیشتر نیست اگه نتونیم جلوی خیلی از کارهامون رو در این
ماه بگیریم دیگه هیچ وقت نمیتونیم موفق شیم.
روزه گرفتن باعث میشه که شما احساس کنید خیلی به خدا
نزدیک هستین و این احساس خیلی ارزش داره و از نظر روانی
میتونه خیلی تاثیرگذار باشه.
خود من مدتی بود که نماز رو ترک کرده بودم ولی با شروع
ماه مبارک رمضان دوباره شروع کردم و با خودم عهد بستم دیگه
نمازم رو ترک نکنم.
دوستان باور کنید حرف های من جنبه ی نصیحت نداره فقط
درد و دلی هسته که دوست دارم شما ازش چیزایی یاد بگیرین.
شما میتونید با روزه گرفتن در ماه مبارک رمضان به مدت ۳۰ روز
جلوی پرخوری خودتون رو بگیرین و مطمان باشین این عادت
میشه و شما دیگه هیچ وقت پرخوری نمیکنید و وعده های
غذاییتون رو حفظ میکنید.
با روزه گرفتن در ماه رمضان میتونید خودتونو عادت بدید که دیگه
دروغ نگید و دیگه غیبت نکنید میتونید خیلی راحت تر امیال
جنسی خودتون رو کنترل کنید و سراغ گناهای کبیره ای از جمله
زنا/استمنا/همجنس بازی نروید.
باور کنید اگه بخواید میتونید.
خواستن توانستن است.
اینطوری علاوه بر این که اون دنیا رو داری این دنیا رو هم به
بهترین نوع ممکنه سپری میکنی و هیچ وقت از حضورت
در این دنیا ابراز پشیمونی نمیکنی.اینا دل نوشته های یه پسرک
۱۷ساله به اسم میعاد هسته که اگه بتونی به عمقشون بری
و درکشون کنی خیلی چیزا یاد میگیری.
دوست دارم بعد از خوندن این نوشته تو قسمت نظرها حستون
رو راجع بهش بدونم.
بگین که الان چه حسی دارین و این نوشته چقدر تونست
روی شما تاثیر گذار باشه.
ببخشید که سرتون رو درد آوردم و یه خورده زیادی پرحرفی کردم.
آخه دلم خیلی پر بود.
امیدوارم تونسته باشم حسی رو که دارم رو بهتون منتقل کنم.
الله یار و یاورتان به امید دیدار بـــــــــــــــــــــــای
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 14:58
  به قلم: میعاد
|
عزيزم!
مي تواني خوشحال باشي، چون من دختر كم توقعي هستم. اگر مي گويم بايد تحصيلكرده باشي، فقط به خاطر اين است كه بتواني خيال كني بيشتر از من مي فهمي! اگر مي گويم بايد خوش قيافه باشي، فقط به خاطر اين است كه همه با ديدن ما بگويند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هي بالاتر برود!
اگر مي گويم بايد ماشين بزرگ و با تجهيزات كامل داشته باشي، فقط به اين خاطر است كه وقتي هر سال به مسافرت دور ايران مي رويم توي ماشين خودمان بخوابيم و بي خود پول هتل ندهيم!
اگر از تو خانه مي خواهم، به خاطر اين است كه خود را در خانه اي به تو بسپارم كه تا آخر عمر در و ديوارآن، خاطره اش را برايم حفظ كنند و هرگوشه اش يادآور تو و آن شب باشد!
اگر عروسي آن چناني مي خواهم، فقط به خاطر اين است كه فرصتي به تو داده باشم تا بتواني به من نشان بدهي چقدر مرا دوست داري و چقدر منتظر شب عروسيمان بوده اي!
اگر دوست دارم ويلاي اختصاصي كنار دريا داشته باشي، فقط به خاطر اين است كه از عشق بازي كنار دريا خوشم مي آيد... جلوي چشم همه هم كه نميشود!
اگر مي گويم هرسال برويم يك كشور را ببينيم، فقط به خاطر اين است كه سالها دلم مي خواست جواب اين سوال را بدانم كه آيا واقعا "به هركجا كه روي آسمان همين رنگ است"؟! اگر تو به من كمك نكني تا جواب سوالاتم را پيدا كنم، پس چه كسي كمكم كند؟!
اگر از تو توقع ديگري ندارم، به خاطر اين است كه به تو ثابت كنم چقدر برايم عزيزي!
و بالاخره...
اگر جهيزيه چنداني با خودم نمي آورم، فقط به خاطر اين است كه به من ثابت شود تو مرا بدون جهيزيه سنگين هم دوست داري و عشقمان فارغ از رنگ و رياي ماديات است.
برگرفته از سایت طوفان
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 18:27
  به قلم: میعاد
|
با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز و گل
امروز یه کادو براتون آوردم که نگید داداش میعاد بی معرفته
فقط برین دانلود کنید و لذت ببرید:
دانلود کلیپ
دوستان لینک بالا مربوط به کلیپی میشه که خودم درستش کردم
خجالتم ندین اونقدری هم که شما فکر میکنید قشنگ نیست
ولی هر کس از دوستان که میخواد سلیقه ی داش میعادشو بدونه
حتما لطف کنه و این کلیپ رو نگاه کنه.
حجمش چیزی حدود ۱۰ مگابایت هسته ولی ارزش یه بار دیدن رو داره.
درضمن لطف کنید و بعد از دیدن کلیپ معایب کارم رو برام مشخص
کنید تا کلیپ بعدی که توسط این جانب ساخته میشه بدون عیب باشه
همتون رو دوست دارم و به خدای متعال میسپارم
راستی به محض خراب شدن لینک دانلود خبرم کنید
کامنت در مورد کلیپ فراموش نشه
خدانگهدارتون
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 16:37
  به قلم: میعاد
|
salam emroz 19 tir sate 3:12 deyghe hastesh'
yehoo yechiz to gosham zezeme mikoon k kareto to in doonya tmom shoode
man ye ashegh boodamke to zndegm 2 bar asheghshoodam
ke har do bedoon maan be payan resiidan
dige taghate mondan to donyaro nadaram!
khoda hafez zendegi
inam baraye inke azam yadegari bemoone nevshtam ghasde narahatiye shoomaro nadashtam!
enaleha rajeoon
سلام امروز ۱۹ تیر ساعته ۳:۱۲ دقیقه هسته
یهو یه چیز تو گوشم زمزمه میکنه که کار تو تویه این دنیا تموم شده
من یه عاشق بودم که تو زندگیم دو بار عاشق شدم که هر دو بدون من به پایان رسیدن
دیگه طاقت موندن تو دنیا رو ندارم خداحافظ زندگی
اینم برای اینکه ازم یادگاری بمونه نوشتم قصد ناراحتی شمارو نداشتم انا و الا راجعون
سلام دوستان این متنی رو که بالا میبینید یکی از دوستان به اسم کورش به صورت خصوصی برای من نوشته بود که البته من منظورش رو از این کار نفهمیدم ولی این متن رو به نمایش در آوردم تا این دوستمون کورش اگه شوخی کرده باشه و دوباره گذرش اینجا بیفته ببینه که اینجا چه خبره البته من فکر میکنم یکی خواسته مارو فیلم کنه ولی مهم نیست به هر حال یه اقدام عجیب بود و ما هم این اقدام رو به تصویر کشیدیم تازه یه ساعت رفتم متن انگلیسی یارو رو به فارسی تبدیل کردم تا شما راحت تر بتونین این متن رو بخونین.
یه چیزی دیگه ای هم که خیلی جای بحث داره اینه که اگه آقا کوروش راست گفته باشه و واقعا کار خودشو تموم کده باشه به هر حال دوستان من آی پی هاشو کنترل میکنم و تا چند روز آینده اصل ماجرا رو براتون توضیح میدم . فعلا بای
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 10:28
  به قلم: میعاد
|
خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد. (اشو زرتشت)

مادر مهربان
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط
مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار
كردي؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط
خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح
خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را
پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا
نبود .
بقیه داستان ها در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:11
  به قلم: میعاد
.jpg)
این نامه انعکاس واپسین طپش قلب محنتبار یکی از هزاران زن بیگناه است که اجتماع ، در ظلمت شب احتیاج ، کلمه شرافت را از قاموس زندگیش ربوده است.
بغض دارد خفه ام میکند ، بغض نیست ، مرگ است ! مرگ در کار تحویل گرفتن پس مانده ی جان من است !
خدا حافظ مادر...
شیرت را حلال کن ، به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش چطور زندگی کرد ، و چه طور مرد ؛ نه - مادر جان نگو...
ادامه مطلب ...-->
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 13:8
  به قلم: میعاد
|
سلام مامان خوبی؟
اول از همه می خوام بگم دوستت دارم ،خیلی دوستت دارم
نمیدونی حالا کجا هستم؟
نمی دونی چه حالی دارم؟
خیلی سبک دارم پرواز می کنم
حالا بالای میز اتاق تو هستم
تو رو خدا قسم گریه نکن ،چون من دارم می بینمت ها
مامان جونم ازتو 2 تا خواهش دارم
گوش می کنی؟
اول اینکه برام گریه نکنی ،باشه ؟
من الان جام خیلی خوبه
خیلی راحت تر از شما هاست
می خوام بدونی من اینجا چه کار می کنم ؟
پس برو جای کتابهام
اون کتاب قرمزه ...
که اسمش<< سفر روحه>> اونو بخون ، مطمئن باش درست می گه
پس ازتو خواهشم می کنم ......گریه نکنی
جسم من پیش شما نیست ولی
دارم شما را می بینم
امروز صبح که بهت زنگ زدم یادته؟؟
بهم فحش دادی ،داد و فریاد هات یادته
خیلی ناراحت شدم ...ولی الهی فدات بشم ...می بخشمت ...خودتو ناراحت نکن
می خوام چند تا حقیقت را بهت بگم
*اول اینکه
این طرز فکرت که می گی هر بچه ای تو ناز و نعمت بزرگ بشه ،خراب می شه
و هربچه ای که سختی ببینه قدر پول رو می بینه و آینده اش خوب می شه
*به نظر من اشتباه بود
درست می گی ولی بچه ای که پول نداشته باشه و پول نبینه ،مثل من
که بدون پول است و پول نمی بینه خیلی فرق می کنه
من وقتی می دیدم موبایلم قطع شده فکر می کنی ناراحت نمی شدم؟
فکر می کنی وقتی می گم میز رسم می خوام نمی خریدی ناراحت نمی شم؟
فکر می کنی روزی 1000 یا 2000 هزار تومان پول تو من را ناراحت نمی کنه؟
مامان
فکر می کنی 800 هزار تومان پول مدرسه دادی و 000/000/000/20 میلیار بار گفتی تو سر من نخورده ؟
مامان جونم
"می دونم دوستم داری "می دونم همه زندگیت منم
واسه همین دارم اینا رو برات می نویسم
مامان
تنها آرزوم این بود
امروز ظهر بیام تو بغلت بخوابم
ببوسمت
ولی........هرچی بود تمام شد
تو همیشه می گفتی شوهر درست باید انتخاب کرد
مامان بگذار از این حرفها بگذریم
*خواهش دومم که می دونی چیه ؟نه؟نمیدونی؟
اینه که بگم به بابا مدارا کن ،اونم دوستت داره ،به جون خودت دوستت داره
ولی بلد نیست ابراز کنه
مامان جون عزیزم
*نبینم یه وقت بخواهید از هم جدا بشین ها....
قربون او اشکهات برم گریه نکنی....
ببین من الان چه خوشحالم
اگه تو گریه کنی منم ناراحت می شم
تو دوست داری من ناراحت باشم؟؟؟
مامان جونم بدون همیشه دوستت داشتم تو رو و بابا رو ...........
بخدا قسم من تا جایی که تونستم سعی کردم ازمن ناراحت نشی
ولی عجب......
*تو یادت رفت من هم نیاز به محبت دارم
اما آخرش
الهی قربون چشمات برم
فقط گریه نکنی ...ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 20:34
  به قلم: میعاد